سلام علیک خوب هستید؟؟
خدایی نمیدونم چه جوری بگم دلم براتون تنگ شده
ولی خوب تنگ شده دیگه
میدونید من مدرسه ودرس خیلی گیجم کرده موردم به خدا برام یه عالمه دعا کنید میخواهم دکتر بشم وبدرم داره در میاد
راستی رفتم کربلا جاتون خالی برا همه دعا کردم خیلی جالب بود راه رفتم تا کربلا ۳ روز راه رفتم صورتم قرمز شد باهام درد گرفت ولی خوب میرزه
عکسی هم ندارم تا بزارم بی عکس بهتره نه ؟؟؟
حالا تا بعد دیگه خدا حافظ

خیلی به این عکس نگاه کردم ولی هیچی حالیم نشد
کمکم کنید به من بگید معنی این عکس چیه ؟؟ حالا کمکم کنید باشه ؟؟
نگید که خیلی جالب بود وبرید بهم بگید چیه این عکس ؟؟
معنیش به چه چیزی اشاره میکنه ؟؟
حتما اونی که نقاشیش کرده یه هدفی داشت خوب ولی چیه ؟؟
خوب سلام به همه امروز تولد ویباگم بود ولی بیخیالش شدم
از صبح تا حالا تو قسمت مدیریت بودم همه مطالب قبلیم رو خوندم
تا رسیدم به مطلب اولی اشک تو چشمام جمع شد خواستم گریه کنم
نتونستم اصلا بزارید براتو ن بگم این ویبلاگ رو جه طوری درست کردم وچرا
یه دوست دارم اسمش شادی هست دوست خیلی خوبم هست اون به من
گفت تو ویبلاگ نداری بهش گفتم برو بابا تو هم این مسخره بازیه اونهم به
من گفت اگه داشته باشی نطرت عوض میشه منهم رفتم به محمد گفتم
محمد گفت وقت ندارم بگو با چه نام میخوای من برات درست میکنم بهت میدم
ادرسشو ولی من قبول نکردم خواستم خودم یاد بگیرم چه طوری درست کنم
خلاصه ویبلاگم رو درست کردم برای اولین بار هم اپ کردم برای من خیلی خوشکل بود
میخواستم که یه دونه نظر داشته باشم که به غریبه گفتم خیلی دوست دارم نظر تو
ویبلاگم باشه بعد دیدم که ۴ نظر دارم اونهم با اسمهای مختلف خیلی خوشحال شدم
ولی بعدا فهمیدم که هر ۴ نظر مال غریبه بود طفلی میخواست که من شاد بشم ولی من
نامردی کردم باهاش قهر کردم
حالا بزارید مطلب رو بنویسم بخونید:-

قلب گرگ
گفتن كه حيوانها وبه خصوص گرگ بي احساسه ولي به نضر من گرگ
با احساس ترين حيوان دنيا هست
تنها بودم دنبال عشق واقعي احساس امنيت ميگشتم كه ان را بيدا
ميكردم زود از دستم ميرفت تا اخرش نا اميد شدم
با خدم گفتم عشق موجود نيست فقط تو فيلما هست عشق فقط قصه
أي رؤيا ي هست وبا چشم پر از اشك وقلب شكسته به جاي خدم برگشتم
چشمم به يه نفر افتاد كه شكلش خيلي معصوم بود همش مشغول كارش
بود برسيدم اين كيه ؟؟
گفتن اين ادم عجيب غريبي هست تا حالا هيج كس صداي اون رو
نشنيده وبا خنده گفتن كه بعض اعضاي بدنش مال گرگه
خنديدم وگفتم اين همش حرفه بهونه است با ترس رفتم كنارش ديدم
كه از دستش خون مياد واون به دستش نكاه ميكرد ولي هيج عكس
العملي نشون نميداد......
دستش رو اروم تو دستم گرفتم به چشم معصومش نگاه كردم وبا
صداي اروم ازش برسيدم دستت جرا زخمه ؟؟
اون سرد وساده نگاهم كرد وهيچي نگفت تكه أي از لباسم برداشتم
ودستش رو بستم منتظر تشكرش ماندم ولي اون باز حرفي نزد
روزها گذشت وگذشت ومن هميشه با اون حرف ميزدم ولي اون با
سكوتش جواب من رو ميداد به حرف نگاهش عادت كردم دلم عاشقش
شده بود ولي هيج ازش نميدونستم هميشه ساكت بود
در يك شب تاريك وسرد از سرما افتادم زمين ونفهميدم جي شد وقتي
هم كه چشمام رو باز كردم ديدم كه رو تخت خدم واتاق خدم هستم ويه جيز
غريب ديكه اون لب پنجره نشسته بود وبا نكاه معصومش خوابيدن من رو
مراقبت ميكرد تا ديد بيدار شدم رفت
ديگه ان رو نديدم دنبالش گشتم بيداش نكردم از اين سو به اون سو
ميرفتم ولی اسم اون رو نميدونستم تا صداش بزنم با خدم ميگفتم
اخه شايد من خواب بودم شايد همش روؤيا بود
يهو ديدم يه گرگ سفيد لباس من رو كشيد از ان ترسيدم ولي اون
هم نگاهش خيلي معصوم بود به نضر نميومد ميخواهد من رو اذيت كنه
رفتم دنبالش تا رسيدم به يه كلبه كوجك در رو باز كردم ديدم كه اون طفل
معصوم رو تخت خوابيده به سرعت رفتم بيش اون
چشمش رو باز كرد وبراي اولين بار گفت سلام ميخواستم جواب سلامش
رو بدم دستش رو كذاشت رو دهنم وبا صداي ارومش ونگاه معصومش
گفت من قلبم قلب ادم نيست بلكه گرگم
در كوجكيم قلبم ضعيف بود داشتم ميردم پدرم رفت به كوه گرگ قلب
بزرگ تا از اونجا برام سنك قرمز قلبي بياره تا زنده بمونم گرگ
وحشيانه پدر من رو بخاطر دزدين سنگ كشت ولي وقتي فهميد كه اين
كار را بخاطر نجاة دادن بسرش كرده قلب خدش رو به من داد
به حرف اون اهتمام نكردم وان رو بردم دكتر
دكتر گفت قلب اين معصوم ضعيفه يا بايد عوضش كنن يا ميميره
رفتم به اون گفتم حرف دكتر رو
اونبا جشم بر از اشك كفت نه نه نه قلبم رو نميدم عوضش هم نميكنم
به او گفتم قصه گرگ همش خواب وخياله اين جور قصه أي وجود ندارة
او گفت قلبم قلب گرگ نباشه ولي اسم تو توي اون تهاشه ميترسم
عوضش كنم عشق تو در دل من خلاص شه
بغض كلوم رو گرفت گفتم عشق تو روح وعقله دروغه ميگن تو قلبه تو بايد
زنده بموني جواب من رو داد با قلب خالي از اسم تو من ميميرم
كاشكي اصرار نميكردم...... كاشكي با قلب كرك ميموند
كاشكي حرف نميزد...... با حرفش دل من رو خون كرد
او با عمل قلبش رفت ومرد ومن را باز در تنهايي گذاشت فهميدم كه عشق هست
وقتي اون برام خاطرات گذاشت فهميدم كه قلب گرگ وحشي ميتونه بهترين
جايي باشه واسه نام واسم من
خوب قبل از یه سال برای این مطلبم فقط ۷ نطر داشتم برای امسال چه قدر ؟؟؟

دلم برای ستارها تنگ شده
برای اسمان صاف وپر از عشق تنگ شده
برای اون شبها که با هم میرفتیم بالا ابرها
میفرتیم اون بالا بالا
دنبال فرشته تنها بودیم.......
تو یادته ؟؟
دنبال جادوگر بودیم که تا اخر بالا بمونیم
عشق رو از دست دادم ابرهای باران شد ورفت
ستارها همش خاموش شد
فرشتها همه از بین رفتن
وباز تنهایی تنهایی تنهایی
میخواستم برم بالا بالا ولی چی شد ..........
)
سلام بچها خوب تولد ویبلاگم رو بعد از عید میگیرم بعدش هم دیگه خیلی کم میام شاید هم دیگه نیام فکر کردم که ویبلاگمو پاک کنم ولی بعضیها قبول نکردن پس تا بعد از عید منو اذیت نکنید باشه ؟؟
یه چیز دیگه فکر نکنید من ناراحتم یا دلم گرفته نه
از عکسه خوشم امد یه چیزهای سر هم کردم نوشتم تا از این عکسه استفاده کنم همین والا من شادم


يه خاطره دارم مال دو سال پیش هستش من خودم نمیخواستم برای شما بنویسم یعنی اصلا فکرشو نکرده بودم که بنویسم ولی ![]()
سمیرا![]()
گفت قشنگه منهم نظرم رو عوض کردم دیگه
حالا خاطره
خاطرم از جای شروع شد که مادرم میخواست بره ایران ومن خواهرم رو برد پیش خونه داییم
دوتا پسر دارن با یه دختر رامی یوسف وروان رامی 21 سالشه یوسف 19
روان هم 6 سال بیشتر نداشت
خونه داییم از اون ادمهای پولدار ومغرور هستن پسرهاشون هم رامی هم یوسف با من با غرور رفتار میکردن
رامی تازه ماشین وموبایل خریده بود من خیلی دوست داشتم که موبایلشو تو دستم بگیرم یا لا اقل بهش نگاه کنم ولی اون قبول نمیکرد هروقت که میرفتم کنارش میگفت پاشو دوست ندارم بپها پیش من بشینن ![]()
خیلی سعی کردم ولی نتونستم اون همیشه موبایل وسویچ ماشینش رو تو جیبش میذاشت اصلا از خودش جاشون نمیکرد خدایی حسرت میکشیدم بهش نگاه میکردم یوسف متوجه شد رو تاب نشسته بودم امد گفت چته تو همی
بهش گفتم رامی اینجوری رفتار میکنه خندید گفت پاشو بینیم حالا حالشو میگیرم برات که کیف کنی
تو همون شبش رامی از سر کار خسته برگشت موبایل وسویچ تو دستش بوود گذاشت رو میز ورفت بالا یوسف امد گفت بدو که الان وقتشه رفت ماشین رو برد خونه همسایه گذاشت
موبایل هم سایلنت کردیم گذاشتیم میون لباسها که اصلا صداش رو نمیشه کسی شنید خلاصه رامی بیدار
شد ولی اصلا سراغ موبایلشو نگرفت ما هم به روش نیوردیم از ساعت 2 ظهر تا ساعت 9 شب اون تو خونه بود واصلا نرفت بیرون هیچ هم نگفت موبایلم کجا است یا این که سویچ کجا است ما فکر کردیم که این میدونه که ما برداشتیم ولی هیچ بهش نگفتیم خلاصه تقریبا ساعت 10 بود که برق رفت همه ما رفتیم بیرون تو حیات رو تاب نشستیم
به جز زن داییم که موند تو اشبزخونه داشت شام درست میکرد
داییم به رامی گفت پاشو ماشین رو بیار تو خونه شب شد
رامی پا شد دست تو جیبش کرد رنگش عوض شد جراغ قوه رو گرفت رفت بالا برگشت رنگش زرد شده بود به مادرش گفت مامان موبایل وسویچ رو ندیدی مادرش گفت نه بیچاره رفت بیرون در خونه رو باز کرد دید ماشین هم نیست کاش بودید قیافشو ببینید هی این ور اون ور میرفت اشکاهاش تو چشماش جمع شد
من داشتم زور میزدم که نخندم یوسف بهش نگاه میکرد ولی همش جدی بود باباش صداش زد بهش گفت چته من دیگه تحمل نکردم رفتم تو زن دایی منو دید که میخندم
گفت چیه میخندید گفتم اخه ما قایمشون کردیم داییم هم فهمید رامی تازه داشت گریه میکرد که زن داییم بهش گفت تورو گذاشتن سر کار خدایی با چشمای پر از اشک وقرمز رنگ یه نگاهی به من کرد
وگفت اگه بخندی میام دنپاییم رو میزارم تو دهنت یوسف هم دنبال کرد کتکش زد
وموبایل وسویچ رو گرفت ورفت بالا مادرش براش شام برد از بالا سینی رو پرت کرد پایین صداشو میشنیدم به مادرش میگفت من رااامی هستم تا حالا هیچ کس جرآت نکرده به من بگه بالا سرت ابروه اون وقت این دختر لوس منو به گریه میرسونه
من پشیمون شدم ولی خوب میخندیدم یاد قیافش که میفتادم از خنده میمردم یوسف هم هی مسخرش میکرد میرفت ومیومد میگفت اینو گریه میکنه
وبهش میخندید روز بعدش رامی از بالا پاین نیومد سعی کردم برم ازش معرت خواهی کنم ولی در رو برام باز نکرد شب سوم خونه خالم اینها امدن مهمونی خاله کوچیکم گفت پس رامی کوو داییم قصه رو براش تعریف کرد وهمه میخندیدن بعد خالم رفت بالا اونو اورد
من رو تخت خوابیده بودم اون امد جولو من رو مبل خوابید به من نگاه میکرد ولی تا بهش نگاه میکردم روشو به اون ور میبرد که مثلا قهره
خالم دیدش بهش گفت رامی بیا پیشم بشین به من هم گفت تو برو شربتی چیزی بیار من هم رفتم به زن داییم گفتم وقتی درستش کرد اوردمش به رامی که رسیدم خالم گفت یلا ببوسش بهش نگاه کردم بعد بوسیدم دیگه
اون کیف کرد به خالم گفت نه این چون تو بهش گفتی منو بوسید اگه راست میگه بزار بوس دیگه هم بده من هم دادم خاطره هم به اخر رسید حالا میدونم همه اینو نمیخونن کی حوصله داره این همه حرف رو بخونه